X
تبلیغات
Homay

Homay

یه جائی نیست آدم دیوونگیشو داد بزنه؟!

...

نذر کردم گر از این غـم بدر آیم روزی

تا در میکده شـــــادان و غزلخوان بروم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 16:21  توسط ریحانه  | 

مست است یار و...

مست است یار و یاد حریفان نمیکند

ذکرش بخیر ساقی مــسکین نواز من

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 17:15  توسط ریحانه  | 

هزار جهد بکردم که یــار من باشی

سه بوسه کز دو لـبت کرده ای وظیفه من

اگـــــــر ادا نکنی قرض دار من باشی

من این مراد ببینم  به خودکه نیم شبی

به جــــای اشک روان در کنار من باشی

من ار چه حافــــظ شهرم جوی نمی ارزم

مگر تو از کرم خویـــــش یار من باشی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 1:13  توسط ریحانه  | 

نسبت یار به هر بی سر و پا نتوان کرد

نسبت یار به هر بی سر و پـا نتوان کرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 21:4  توسط ریحانه  | 

غم نیکوان مخور! تا نخوری ندامتش

جنگ نــمی کنم اگر دست به تیغ می بری

بلکه به خون مطالبت هــم نکنم قیامتش

 

کاش که در قیـــامتش بار دگر بدیدمی!

که آنچه گناه او بود،من بکشم غرامتش!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 17:19  توسط ریحانه  | 

یـــــا رب مــــــــرا یـــاری بده ، تــا سخت آزارش کنم

یـــــا رب مــــــــرا یـــاری بده ، تــا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

 
از بـــــــــــوســـه های آتـــشین ، وز خنده های دلنشین
صـــــــد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم


در پیــــش چشـمش ســـاغـری ، گـیرم ز دست دلبری
از رشـــک آزارش دهــم ، وز غــــصه بــیـمارش کنم


بــــــندی به پــایش افـــــکنم ، گــویم خــــداوندش مــنم
چــــــــون بنـــــده در سودای زر ، کالای بازارش کنم


گــــــــــــوید مــیفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گـــوید که کـــــــــــمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

 
هـــــــــــر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقـــصم بر بیگانه ای ، وز خـــــــــویش بیزارش کنم

چـــــون بینـــم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منـــــــزل کنم در کـــــــوی او ، باشد که دیدارش کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 21:40  توسط ریحانه  | 

از مرد وفا مجو ، مجو ، هرگز

از  بیم و امید عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

آسایش بیکرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم

بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشین او خوشتر

پنداشت اگر شبی به سرمستی در بستر عشق او سحر کردم

شب های دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گمشده شادی و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستی داد

آنکس که مرا امید و شادی بود

هر جا که نشست بی تامل گفت : « او یک زن ساده لوح عادی بود »

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ

یکرنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه ی جاودانه می خواهم

رو ، پیش زنی ببر غرورت را

کو عشق ترا به هیچ نشمارد

آن پیکر داغ و دردمندت را

با مهر به روی سینه نفشارد

عشقی که ترا نثار ره کردم

در سینه دیگری نخواهی یافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم

 سوزنده تر آذری نخواهی یافت

در جستجوی تو و نگاه تو

 دیگر ندود نگاه بی تابم

اندیشه آن دو چشم رویایی

هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه ی دیدار

دنبال تو در بدر نمی گردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اطاقک خاموش

بیچاره و منتظر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

وان آه نهان به لب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو ، مجو ، هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 22:45  توسط ریحانه  | 

دل سنگ

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

یاد حـــریف شهر و رفیق سفر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم

چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 19:8  توسط ریحانه  | 

وفا

 بسوخت مردم بیگانه را به حالت من دل
 چـــــنین که پیش دل دیر آشنای تو میرم
 زپـا فتادم و در سر هوای روی تو دارم
 مرابکشتی و من دست بردعای تومیرم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 19:47  توسط ریحانه  | 

خاطر حزین

کی شـــعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 21:35  توسط ریحانه  |