...
نذر کردم گر از این غـم بدر آیم روزی
تا در میکده شـــــادان و غزلخوان بروم
یه جائی نیست آدم دیوونگیشو داد بزنه؟!
نذر کردم گر از این غـم بدر آیم روزی
تا در میکده شـــــادان و غزلخوان بروم
مست است یار و یاد حریفان نمیکند
ذکرش بخیر ساقی مــسکین نواز من
اگـــــــر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خودکه نیم شبی
به جــــای اشک روان در کنار من باشی
من ار چه حافــــظ شهرم جوی نمی ارزم
مگر تو از کرم خویـــــش یار من باشی
نسبت یار به هر بی سر و پـا نتوان کرد...
جنگ نــمی کنم اگر دست به تیغ می بری
بلکه به خون مطالبت هــم نکنم قیامتش
کاش که در قیـــامتش بار دگر بدیدمی!
که آنچه گناه او بود،من بکشم غرامتش!
از بـــــــــــوســـه های آتـــشین ، وز خنده های دلنشین
صـــــــد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیــــش چشـمش ســـاغـری ، گـیرم ز دست دلبری
از رشـــک آزارش دهــم ، وز غــــصه بــیـمارش کنم
بــــــندی به پــایش افـــــکنم ، گــویم خــــداوندش مــنم
چــــــــون بنـــــده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گــــــــــــوید مــیفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گـــوید که کـــــــــــمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هـــــــــــر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقـــصم بر بیگانه ای ، وز خـــــــــویش بیزارش کنم
چـــــون بینـــم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منـــــــزل کنم در کـــــــوی او ، باشد که دیدارش کنم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین او خوشتر
پنداشت اگر شبی به سرمستی در بستر عشق او سحر کردم
شب های دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت : « او یک زن ساده لوح عادی بود »
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه می خواهم
رو ، پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد
عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ی دیدار
دنبال تو در بدر نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو ، مجو ، هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز
یاد حـــریف شهر و رفیق سفر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد